

انگار چروک های پیشانی ام
ترک های آسفالت خیابان را برایت تداعی می کند
راحت روی اعصابم پیاده روی کن
راحت راحت...!
مجله موفقیت
کتاب بریدا نوشته پائولوکوئلیو

ٍمدتی است که دل گرفته ام.نه,خیلی وقت است که دل گرفته ام.هر روز در پی امید و زندگی می دوم ولی خوب همیشه نمره ی ورزشم 18 بوده است.
مدتی است زیر سایه ی ترس زندگی می کنم,نه,خیلی وقت است که زیر بار ترس زنده مانده ام و اکنون کمی شانه هایم می لرزند.
مدت ها پیش تنهاییم را با اشک قسمت می کردم ولی حالا او نیز مرا رها کرده و چقدر دل تنگش شده ام.
قهوه ها دیگر شیرین نمی شوند,فکر می کنم که شکر ها هم تقلبی شده اند مثل آدم ها.
دلم دیگر قرار ندارد نه اینجا و نه هیچ جای دیگر,مدتی است که تندتر می تپدو خود را بر در و دیوار می کوبد,چه تپیدن و کوبیدن آرامی که فقط من می فهم آن را و هیچ کس.
مدت هاست که آسمان زندگیم آبی نیست و ابری است.ابرهایی که برابر خورشیدم ایستاده اند,نمی بارند و باد توان پاره کردن آنها را ندارد.واقعا این چگونه ابری است؟علوم را همیشه 20 می شدم,مطمئنم که چنین ابری در کتاب ها نیست!
مدتی است چیزی در وجودم زاده شده است,نمی شناسمش ولی او هر روز بزرگتر می شود,قوی تر میشود,گاهی به جای من تصمیم می گیرد,گاهی به جای من می خندد,مرا می ترساند.می هراسم از روزی که من,این من دیگر شوم.
مرگ,نبودن,نرسیدن,ندیدن موضوع برگ برگ دفتر زندگی ام شده است.چرا معلم موضوع جدید نمی دهد؟از کودکی زنگ انشا را دوست نداشتم.
چند صباحی است که با آواز بلبل برای گل سرخ غریبه شده ام حال داغ شقایق را بهتر می فهم.
از باران تردید به زیر چتر ابهام پناه برده ام.خنده دار است,زیر این چتر با اندوه هم صحبتم.این روزها بیشتر خنده ها تلخ اند,مثل قهوه ها.
حرفایم تمام نشده اند اما قلب این قلم ایستاد,جوهرش چون اشک من خشک شد و فقط من باید این همه را بپیمایم,فقط من.

هیچ وقت نمی خواستم این رو بگم ولی باید بگم . من اعتراف می کنم که اشتباه کردم . یه اشتباه بزرگ . یه فکر غلط باعث تصمیم ها و کارهای غلط میشه . هر چی بیشتر آدم تو این ماجرا دست و پا میزنه اشتباهاتش بیشتر میشه . تا اینکه به جایی میرسه که حتی می ترسه پشت سرش رو نگاه کنه.
من حتی می ترسم یک قدم به جلو بردارم . چی کار باید بکنم ؟ هر لحظه به خودم میگم چرا ؟ آخه چرا این فکر اشتباه رو کردم ؟ اگه یه ذره بیشتر وقت می ذاشتم و بهتر فکر می کردم این جوری نمیشد ، میشد ؟
هر روز کارم این شده که برم پشت پنجره و ازت بخوام کمکم کنی . ازت می خوام یه راه نشونم بدی . می خوام از اول شروع کنم ولی نمی دونم چه جوری . اصلا نمی دونم میشه از اول شروع کنم ؟ سخته . خیلی سخته .
می ترسم این قصه غصه ها تا همیشه همسفرم بشه . اگه این جوری بشه چی کار باید بکنم ؟ من منتظر یه راهم که مرهم این همه شکست و سختی بشه .
منتظرم
ماه پیش بود,طبق عادت همیشگی رفتم پارک تا بازی کردن و دویدن بچه ها رو تماشا کنم.نمی دونم چرا این کارو می کنم;خودم رو تنبیه میکنم یا خدا رو!هر روز همین جا میشینمو لحظه لحظه اش را مرور می کنم.
دختر 7 ساله ای که مثل فرشته هاست,سر به هوا و شیطونه,دویدنشو می بینم, صدای خنده هاشو می شنوم و بعد قطره اشکی رو میبینم که آروم آروم از گوشه ی چشمام میادو می افته روی پاهام.اون وقته که نگاهمو از روی دخترک برمی دارم و به پاهام زل می زنم,بعد صدایی میاد:نکن بچه,این قدر شیطنت نکن.ولش کن بیا اینجا."نه مامان,می خوام بگیرمش,آخه این بزرگ ترین قاصدکی که تا حالا دیدم. الآن می گیرمت."
اشک های بیشتری می افتند,قلبم مثل همون روز تند تند می زنه,چشمام داغ میشن,دستام رو مشت می کنم محکم فشارشون می دم ولی پاهام,پاهام هیچی رو حس نمی کنه,سرد مثل یخ,مثل یه تیکه چوب جدا از ریشه,بدون برگ.
یکی جیغ کشید:خدای من.سرم را میارم بالا ولی دیگه دخترک را نمی بینم. حالا همه میدوند همه به جز دخترک,چرا که افتاده ته یه چاه سرد و تاریک."نترس,نترس الآن میارمت بیرون.نترس من اینجام.صدای منو می شنوی؟"
ولی تا خود امروز کسی نمو نجات نداده.با اینکه 10 سال گذشته هنوزم می ترسم ,هنوز پاهام سرد و بی حرکتند.تنهام و هنوز اسیر این صندلیم,صندلی ای که برام به مراتب وحشتناک تر از اون چاهه.
خوب دیگه وقت رفتن بود.داشتم راه می افتادم که پسر بچه ی 8-9 ساله ای را دیدم که خنده کنان بالا و پایین می پره.سرم را انداختم پایین و رفتم.خیلی دور نشده بوم که صدام کرد:"صبر کن,صبر کن.بابا یه دقیقه وایسا."برگستم هنوز داشت نفس نفس می زد گفت:چشماتو ببند و دستاتو بیار جلو.منم بدون اینکه چیزی بپرسم این کارو کردم.یک آن همه ی بدنم یخ کرد و نفسم بند اومد.دیدم یه قاصدک بزرگ توی دستم گذاشته."اینو برای تو گرفتم.تا حالا قاصدک به این بزرگی دیده بودی؟من که ندیدم.حالا یه آرزو کن زود باش چشاتو ببندو یه آرزو کن."
یخ کرده بودم ولی خون داغی رو که توی تنم می دوید حس کردم بعد چشمامو بستم.
"خوب چه آرزویی کردی؟می شه بدونم؟" "آرزو کردم که خدا اون چیزی رو که بیشتر از همه می خوای بهت بده.بیا خودت قاصدکتو فوت کن تا بره و این آرزو رو به خدا برسونه."این کارو کرد و قاصدک بالا و بالاتر رفت.دوباره صدام کرد:"من آرزو کرده بودم که تو هر چی زودتر خوب بشی."
امروز دوباره همون جا توی پارک نشستمو بازی بچه هارو تماشا می کنم. نگاهی به ساعتم انداختم,وقت رفتن بود.عصام رو از روی نیمکت برداشتم تا آروم آروم برم مطب دکتر.دکتر می گه اگه همین طور پیش بره خیلی زود دوباره می تونم بدوم.
می دونی,اگه ازم بخوای که بهترین و بدترین لحظه ی زندگیمو برات بگم,خیلی ساده می گم:من و خدا و قاصدک.
سلام
کی باورش میشه یه سال دیگه هم گذشت؟؟؟ چند ساله شدیم؟؟؟ چی یاد گرفتیم؟؟؟ چی بودیم؟؟؟ چی شدیم؟؟؟ چی قراره بشیم؟؟؟ بهتر شدیم؟؟؟ بدتر شدیم؟؟؟
کی اومد؟؟؟ کی رفت؟؟؟
چیزی تا سال نو نمونده.خدا فرصت نو شدن رو به ما داده پس می تونیم دوباره متولد بشیم.می تونیم با تمام وجودمون از خدا شادی و سلامتی رو بخوایم.
پروردگارا به ما کمک کن که در سال جدید هیچ وقت حسرت دیروزمان را نخوریم.پروردگارا دل های ما را در این سال جدید دوباره زنده کن.پروردگارا تمام گناهان ما را ببخش و در سال جدید حتی یک لحظه ما را فراموش نکن که تو بزرگ، بخشنده و مهربانی،و ما کوچک و سر به هوا.از تو متشکریم
سال نو مبارک
پیشاپیش سال جدید رو به همه تبریک میگم
این عکس هایی که میبینید آخرین نوشته های ما (تعدادی از دانشجویان برق ۸۶) توی دانشگاه در سال ۱۳۸۷ هستش.(البته با تشکر ویژه از فرشته خانوم)

ادامه مطلب
باز هم هجوم واژه ها,باز هم شبیخون تردید ها,باز هم تکرار نا فرجام تکرارها.
قریب یک سال است که در این کوره راه سیاه و خاکستری روزگار می سپارم,بدون به خاطر سپردن روییدن و یا شکفتن.
نمی دانم,شاید به سرزمینی رسیدم که مشرق و مغرب ندارد,سرزمینی که حتی ماه هم آن را برنمی تابد وگرنه چرا طی این یک سال آفتاب را به خاطر نمی آورم,چرا مهتابی نمی شود این شب سرد تنهایی ها,اینجا حتی کرم شب تاب هم تاب ندارد, اینجا سرزمینی است که هیچ تابی را برنمی تابد.
می ترسم,می ترسم از گم شدنو پیدا نشدن,از تردید بین ماندن و رفتن,از این همه فریاد بی صدا,این همه سرود بی ترانه,این همه اشک بی بهانه,راستی بهانه ام برای بودن چه بود:روییدن,تابیدن,مهتاب,شایدم...نمی دانم.
روزگاری ایمان داشتم که آفتاب برمی خیزد,ایمان داشتم که حتی یلدا هم رفتنی است,اما حالا اینجا,یلداها می مانند.می ترسم که هرگز به انتهای این سرزمین نرسم,یلدایی که صبح نشود زیبا نیست,من همان یلدای قدیمی را دوست دارم.
مدت هاست که صدایی نشنیده ام,ایجا صدا را مجازات می کنند,اینجا صدا را زندانی می کنند,ایجا سرزمین سکون است و حکم صدای ساکن مرگ است. پس با این همه حرف نگفته چه کنم,دیگر زندان دلم برای این همه فریاد جا ندارد, اینجا شکستن هم صدا ندارد.
کاش سرزمین ها گرد نبودند,آنگاه حتما پایانی داشتند.می ترسم که این راه دوار را هزار باره بپیمایم.می ترسم که به این تکرارها عادت کرده باشم,جزئی از آن شده باشم,بی انتها,بی صدا,بی طلوع,بی بهانه...
نشستم,آه که چقدر پاهایم خسته و ناتوانند,چقدر زمین با آنها نامهربان بوده,چرا من به یاد آنها نبودم!؟به درد عادت کرده ام؟!چرا هیچ چیز نیست تا دستانم به آن چنگ بزند,چشمانم دیدن را فراموش کرده اند,اینجا هیچ چیز برای نگریستن نیست.
اینجا فقط یک چیز در حرکت است:سکون.و یورش می برد بر هر آنکه به این سرزمین می آید,آن را تسلیم می کند,به زمین میزند و حکمش را صادر می کند. حکم من مرگ است؟آن هم اینجا؟!پس چرا سکون خود ساکن نیست,او خود بزرگترین مجرم این دیار است.گویی چیزی تابید,نه از جنس آفتاب و مهتاب,نه از جنس نور,نمی دانم اما تابیدنش را دیدم.
بلند شدم,می دانم که خسته اید ولی باید ادامه داد.من برای یافتن گل سرخ آمده ام,گویند که بر آخرین بلندای این سرزمین بی انتهاست,گویند که در میان گلبرگانش شبنم هزار ساله دارد.پیدایش می کنم و آن را برای تو می آورم.می آورمش تا باور کنی که حتی در سرزمین سکون روییدن هست,می آورمش تا شبنم ایمان بیاورد که آفتاب برمی خیزد تا شتابان به سویش پرواز کند و به جای آن 2 گل سرخ خواهم کاشت.
اینجا سرزمین ایمان است و این بار من مشرقش خواهم شد,پس باید بروم,چه کسی می داند که چقدر راه باقیست.باید بروم,باید ادامه دهم.چرا که این بار می دانم که بهانه ام تویی.
به امید آن روز
این متن رو خانم دکتر تو نظرات گذاشته بود.اگه اشتباه نکنم از مجله موفقیت هستش.بخونید و لذت ببرید.
راز دریا را بیاموز
دریا با آنکه عمیق است اما امواجی را که در سطحش هستند,سرکوب نمی کند بلکه اجازه می دهد به ساحل برسند.
تو هم مثل دریا امواج سطحی و زود گذر زندگی ات را به سمت بهترین ها هدایت کن!
دریا هم سطح دارد هم عمق...
راز دریا نگه داشتن تعادل بین این دو است!
تو هم این تعادل را حفظ کن تا سالم به مقصد برسی!
در عین حالی که به سلامت بدن فکر می کنی به دنبال سلامت جان هم باش!
مثل دریا پر باش از بیکرانگی.
اجازه بده تا رودخانه های معرفت در تو بریزند,تا تمام نشدنی باشی.
تا هرگز تمام نشوی!
مثل دریا پر از تلاطم باش و از سکون بپرهیز.
از تندباد حوادث بیم نداشته باش!مگذار که مرداب شوی!
مثل دریا ثروتمند باش و سخاوتمند!
سفره ات را برای همه پهن کن!
بگذار تا هر کس هر چه نیاز دارد از تو بگیرد!به ماهیگیر ماهی بده و به مرد گوهری, مروارید!
مثل دریا که دلش رنگ آسمان به خود گرفته,تو هم آبی باش.
انعکاس باش از آسمان ها,از خدا!
خدا گونه باش!
دریایی باشید
بالاخره برگشتم تهران.البته دیروز.جای همه خالی بود.وای کویر با اینکه انقدر ساده هستش ولی خیلی قشنگه!!! پیشنهاد می کنم اگه یزد رفتید یه سری هم به طرفای میبد و بافق بزنید.خیلی قشنگه. به زودی عکسا رو براتون میذارم.
خوبید؟
با اینکه تو تهران مهندس بودم ولی اینجا شدم خانوم دکتر!!! به به.بله درسته من به عنوان خانوم دکتر تو بیمارستان یزد هستم.این دکتری هم عالمی دارد!!! از این به بعد باید به من بگید دکتر مهندس.خیلی جالبه.بیمارای مختلفی اینجا هستن.آدم یه چیزایی اینجا می بینه که تا حالا تو عمرش ندیده.دیشب رفتم اوژانس یکی بود دست و پاش پف کرده بود چه طور!!! تو بخش اطفال هم یه بچه آورده بودن که سو ء تغذیه داشت.نمی دونید چه صحنه دلخراشی بود.پوست و استخوان بود.من فکر می کردم فقط تو آفریقا این جوریه!!!
خلاصه جای شما خالیه.حالا باید فکر کنم به دکتری ادامه بدم یا همون مهندس باقی بمونم!!!
خوش باشید
سلام
این عکس از طرف جناب شاهد فنی هستش که گفتم براتون بذارم.البته جمعه خودم قراره برم تور بیابان گردی (برای رفتن لحظه شماری می کنم).قول میدم عکس های قشنگی بگیرم و براتون بذارم.
سلام سلام
من دیشب ساعت ۹ با تهران خداحافظی کردم و امروز صبح ساعت ۴:۳۰ یه سلام ویژه به شهر کویری یزد کردم.آره خیلی از تهران خسته شده بودم.منتظر موقعیت بودم تا فرار کنم که پیش اومد.به احتمال زیاد تا شنبه هم همینجا می مونم.منتظر خبرای بعدیم باشید
.
فقط امیدوارم تو این مدت خبرای بدی نشنوم (نمره!!!) ![]()
موفق باشید

